عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
202
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
101 - جوان صاحب كاخ ابو الفرج بن جوزى با اسناد خود از جعفر بن سليمان براى ما نقل كرد كه مىگفته است : من و مالك بن دنيار در بصره حركت مىكرديم ضمن حركت به كاخى رسيديم كه آن را مىساختند جوانى هم نشسته بود كه زيباروىتر از او نديده بودم و او به ساختمان كاخ فرمان مىداد و به بناها مىگفت چنين و چنان كنيد . مالك به من گفت : آيا اين جوان و زيبايى او و آزمندى او را براى اين ساختمان مىبينى ؟ چه نيازمندم كه از پروردگار خود مسألت كنم تا او را از اين كار رهايى بخشد و شايد او را از جوانان بهشت قرار دهد ، اى جعفر ! مرا پيش او ببر . جعفر مىگويد : پيش او رفتيم و سلام داديم ، پاسخ داد و مالك را نشناخت . چون مالك را به او معرفى كردند از جاى برخاست و پرسيد : چه نيازى است ؟ مالك گفت : خيال دارى چه مقدار مال در ساختن اين كاخ هزينه كنى ؟ گفت : صد هزار درهم ، مالك گفت : آيا اين مال را به من مىدهى كه در حق آن را هزينه كنم و براى تو بر عهده خداوند متعال كاخى به مراتب بهتر از اين ضمانت كنم همراه غلامان و خدمتگزاران ، و خيمههاى آن از ياقوت سرخ و آراسته به گهر و خاك آن زعفران و ملاط آن مشك باشد و به مراتب گستردهتر و خوشبوتر از اين كاخ تو كه نه خراب خواهد شد و نه دست كسى به آن خورده است و نه بنايى آن را ساخته است بلكه خداوند فرموده است باش و به وجود آمده است ؟ جوان گفت : امشب را به من مهلت بده و فردا صبح زود پيش من آى . جعفر مىگويد : مالك آن شب را به فكر آن جوان گذراند و چون سحرگاه فرارسيد مالك فراوان دعا كرد ، و بامداد پيش آن جوان رفتيم كه بر در كاخ نشسته بود . او همين كه مالك را ديد با چهرهاى باز پذيراى او شد ، و از مالك پرسيد : درباره سخن ديروز خود چه مىگويى ؟ مالك گفت : آن كار را انجام مىدهى ؟ گفت : آرى و همان دم كيسههاى پول را حاضر كرد و دوات و كاغذ خواست . مالك چنين نوشت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، اين ضمانتى است كه مالك بن دنيار براى فلان پسر فلان كرده است ، من براى تو بر عهده خداوند به جاى اين كاخ تو كاخى را ضمانت مىكنم با همان صفاتى كه براى تو وصف كردم و فزونى آن بر عهده خداوند است و من با اين مال براى تو در بهشت خانهاى خريدم كه نزديك بارگاه پروردگار جليل و فراختر از سايههاى گسترده است » . مالك آن نامه را درهم پيچيد و به جوان سپرد و مال را با خود برديم هنوز آن روز به شام